E-mail || انشعاب

 

      

             

 

 

Thursday, September 16, 2010

دنیا زخم دارد
اندام هایش در ازای هر زخمی که به دیگریشان می زنند درد می کشند
با همهء زخم هایش هنوز زیباست
هنوز طوری هست که من عاشق ضاربم باشم
هنوز طوری هست که تصمیم بگیرم سنجاقی از سنجاق های ایستاده بر بهشت باشم
از اینجا که من می بینم
زخم ، شفاست

Thursday, February 25, 2010

دیگری خود را می شناسم
دیگری وحشی ..
دیگری زخمی ..
دیگری خشمگین ..
دیگری غمگین ..
دیگری سنگین ....
سنگینی ، سیال در اینکه از خود می شناسم باقی نمی ماند ..
من قهرمانم که بیرون میریزم ..
من پادشاهم که از نو می سازم

Thursday, November 19, 2009

کسی از آسمان می افتد و در زمین فرو می رود باز و می افتد از آسمان و فرو می رود طاق باز با چشمان باز و باز می افتد .. بی چتر ، بی طناب ، بی بانجی ..
آنکه فرو می رود هربار و باز می افتد ، هر بار رنگش عوض می شود
گریه اگر بکند ، یواش می کند که مجاری اشک تنگند
دست در دریچهء خشمش می کند و خمیری را روی سندان می ریزد و با پتک می کوبدش..
گریه می کند و با پتک می کوبدش..
جرقه ها روی تنش می افتند و فرو می روند
در خشمش
و خشمش
و گریه اش بیشتر می شود
سیخ را از سندان بر می دارد و از دستش بخار بلند می شود
این بوی خر نیست که کباب است
کباب است
کباب است
سیخ عزیزم را بر پیشانی می کوبم
و سکوت ..
نشانم داد
که
با هر پتک فرو می رفتم و هر انقباض بازو می انداختم
و حال سکوت
صدای باد زیر بال های من است

Tuesday, September 15, 2009

زمزمهء میانگینی از تا اینجای زندگی
ماوای تماشای تجربه های بزرگ دیگران برای پسر بچهء لاغر آفتابسوخته، که مادری دارد جز آشپزخانه نبود
چهارچوب سرد آشپزخانه را با صورتم گرم می کردم ، صدای ظروف را می شنیدم ، صدای عزیزانم را که من را می شناختند ، یادم هست و می آیند به یادم هم ..
چهارشنبه پانزده دقیقه مانده به ظهر زمان تولد من بود ، تنها شاهد چیزی بودم که .. تنها نگاه می کردم به .. چشمهایم ترسان و شگفتزده .. با ناخنهایم می کندم ناخنهایم را
خواهر هایم به من می خندیدند ، مادرم چیزی می گفت ، حواسم را پرت می کرد ، حواسش بود..
روی دوچرخه من ساعت ها رکاب می زدم، کوچهء ما به جایی راه نداشت من در خودم همواره رکاب می زدم و مرور می کردم چشمهای ترسان و شگفتزده را ... چهار ساله بودم ، کودک آفتابسوختهء ساکت .. مات در آفتاب .. ماست ...
چهار ساله نگاه می کردم روایت قهرمانی را ، چهار ساله ترسان پاستیل خرسی و بیسکوئیت باغ وحشی می خوردم
بیست و سه ساله نان کشمشی می خورم و سیگار مورد علاقه ام را می کشم و اینها را می نویسم ؛ رکاب می زنم به سوی چهار سالگیم .. دست و پاهایم می پرند..همان پاها به من چسبیده اند .. همان زخم های دوچرخه به پاهایم
مثل چهار ساله می خندم
نگاهم همان است ، قلبم همان است
دندانهایم فرق می کنند .. غذایم فرق می کند
دوچرخه به یادم آورده بود ، لب دندان مرا پراند ، سالها اما باقی اش را پراند تا فراموش کنم ؛ نگاهم که خاموش نشد ، قلبم که می تپد
من کودکی کش آمده هستم
زمزمه های زیر لب بازی های تنهایی ، قاطی خاک و خل و آب
چهار سالهء شجاع با ترس هایی که تصویرش را در کش آمدگی اش دوباره دید
تنها
قهرمان ها قد کشیده بودند و هیولا ها آب رفته بودند.

Friday, August 7, 2009

از پله ها عبور می کنم
از راهرو ها و دروازه ها و دشت ها
گاوچران آفتابسوخته و تنها
گاوچران بی اسب و بی گاو
ایستادم فقط به آن گاه که دیدمت..
یقه ام را می گیری و می تازی
من دوباره خوشحالم
پرتاب می کنی ام کنار آبشخور
روی خاک گرم
بر نخواهم خاست حالا
شاد می خندم
چرا که جادویت بوی دستان مادرم را می داد
بر نخواهم خاست
حالا دارم زندگی می کنم..

Saturday, May 23, 2009

ستون آدم ها بود و ستون بدن ها
عده ای منجمد و عده ای سیال
چشم های گشاده و خمار
رقصندهء خیال دست کسی را گرفت و برد به سرزمین خیال و بوسیدش هم
فواره ای از لذت شدند بر دریای رخوت
دیگران آمدند ، ستون ها هم...
ریختند و دست و پا زدند
دست و پا زدند و گِل کردند
فواره صاف کرد گل را و خود مجسمهء فوران شد بر دریای رخوت...
دیگران اینگونه فراموش می شوند
و ما ؟
نه ..

Monday, May 4, 2009

پاییز نفسم را حبس می کنم ، برگ های خداشاه می ریزند و می میرند هم
زمستان در باغ نشسته ایم و به چشمان هم نگاه می کنیم تا که چون دیگران در خواب نباشیم
بهار نفسم را پس می دهم و خداشاه خمیازه می کشد، من را درست می شناسد ، گریه می کند
سرم را پایین می اندازم و لبخند می زنم
سرش را روی شانه ام می گذارد ، اشکهایش نخیساندند .. بلکه پاک کردند حلقه های سالیانه ام را
من لب های خداشاه را می بوسم و همچنان که بالا می روم هق هق کنان از من بالا می رود .. هر آنکه ساخته بود به من پیوند می خورد ..
بر بلند ترین شاخهء من می آویزد و اولین میوهء من می شود .
وصف ناشدنی ..
در تابستان