E-mail || انشعاب

 

      

             

 

 

Monday, May 4, 2009

پاییز نفسم را حبس می کنم ، برگ های خداشاه می ریزند و می میرند هم
زمستان در باغ نشسته ایم و به چشمان هم نگاه می کنیم تا که چون دیگران در خواب نباشیم
بهار نفسم را پس می دهم و خداشاه خمیازه می کشد، من را درست می شناسد ، گریه می کند
سرم را پایین می اندازم و لبخند می زنم
سرش را روی شانه ام می گذارد ، اشکهایش نخیساندند .. بلکه پاک کردند حلقه های سالیانه ام را
من لب های خداشاه را می بوسم و همچنان که بالا می روم هق هق کنان از من بالا می رود .. هر آنکه ساخته بود به من پیوند می خورد ..
بر بلند ترین شاخهء من می آویزد و اولین میوهء من می شود .
وصف ناشدنی ..
در تابستان