E-mail || انشعاب

 

      

             

 

 

Saturday, April 4, 2009

از دل من تمشک و شاه توت و آلبالو بیرون می ریزد .. همواره میدوم و جست می زنم و به هوا می پاشانم تا نوش کنید ؛ شاید یکی اش هم در یقهء او بیافتد و من آنجا جوانه بزنم و نفهمد ..
هرگز نداند ، که چون شاخه های تمشک رونده شوم ، از پشت پیراهنت طرح آن شاخهء محو باشم و از پشت پوستت آن رگ محو باشم و از پس نگاهت خیرگی آن فکر باشم که می گوید "صدایی می آید انگار ، بشنو ، صدا از دهان زخم می آید"
چشم از نگاهت برمی دارم که در من جاری شده ای چون دلپیچه ای اسلیمی...
فردا که بر سر راهت یک زخم سلامت کرد متعجب نمی شوی ؛ چترت را باز کن در من ، اگر حوصلهء باران نداری، بهار فصل همین چیزهاست.