|
Sunday, March 8, 2009
از میان سم و پنجه و چنگال های درونم که به هر سو دوان می شوند بر می خیزم چشم می بندم و کمند می اندازم که می دانم چه خواهد شد ؛ تو را در ازدحام و با گشتن نتوان داشتن ... حال بکِش مرا ای اسب زیبا و بکوب به بلوک های سیمانی ، تا روزنی بسازیم بر دیوار داشته هایم به نام تو ؛ چه خوش دیوار محکمی که مرا بیشتر به این حال فرو می برد. و فرو می افتم. گاهی اوقات که از هست می افتم مرا در آن روزنه پیدا کنید ، در فکر اینکه لحظه ای سر انگشتم به دُمت بساید... از نو موهایم را می بافم.
|