نخست آیینه ای در هستی غوطه ور بود که رو به هر سو می شد و نظاره می کرد آنچه که بود را.. هر آن کارش همین بود و فکرش مشغول به آنچه نمی دید بود
تا که از شور دانستن خرد شد و کره ای آینه ای ساخت.. پس همواره بی حرکت ماند
بعد ها گفتند که آیینگی هایش را زدوده و حبابی شده ...
خیلی ها بدنبالش رفته اند
خیلی ها بدنبالش گشته اند
اما جز هیچ نمی یابند
حباب ما با تلنگری شگفتی شد.