|
Thursday, November 19, 2009
کسی از آسمان می افتد و در زمین فرو می رود باز و می افتد از آسمان و فرو می رود طاق باز با چشمان باز و باز می افتد .. بی چتر ، بی طناب ، بی بانجی .. آنکه فرو می رود هربار و باز می افتد ، هر بار رنگش عوض می شود گریه اگر بکند ، یواش می کند که مجاری اشک تنگند دست در دریچهء خشمش می کند و خمیری را روی سندان می ریزد و با پتک می کوبدش.. گریه می کند و با پتک می کوبدش.. جرقه ها روی تنش می افتند و فرو می روند در خشمش و خشمش و گریه اش بیشتر می شود سیخ را از سندان بر می دارد و از دستش بخار بلند می شود این بوی خر نیست که کباب است کباب است کباب است سیخ عزیزم را بر پیشانی می کوبم و سکوت .. نشانم داد که با هر پتک فرو می رفتم و هر انقباض بازو می انداختم و حال سکوت صدای باد زیر بال های من است
|