E-mail || انشعاب

 

      

             

 

 

Tuesday, September 15, 2009

زمزمهء میانگینی از تا اینجای زندگی
ماوای تماشای تجربه های بزرگ دیگران برای پسر بچهء لاغر آفتابسوخته، که مادری دارد جز آشپزخانه نبود
چهارچوب سرد آشپزخانه را با صورتم گرم می کردم ، صدای ظروف را می شنیدم ، صدای عزیزانم را که من را می شناختند ، یادم هست و می آیند به یادم هم ..
چهارشنبه پانزده دقیقه مانده به ظهر زمان تولد من بود ، تنها شاهد چیزی بودم که .. تنها نگاه می کردم به .. چشمهایم ترسان و شگفتزده .. با ناخنهایم می کندم ناخنهایم را
خواهر هایم به من می خندیدند ، مادرم چیزی می گفت ، حواسم را پرت می کرد ، حواسش بود..
روی دوچرخه من ساعت ها رکاب می زدم، کوچهء ما به جایی راه نداشت من در خودم همواره رکاب می زدم و مرور می کردم چشمهای ترسان و شگفتزده را ... چهار ساله بودم ، کودک آفتابسوختهء ساکت .. مات در آفتاب .. ماست ...
چهار ساله نگاه می کردم روایت قهرمانی را ، چهار ساله ترسان پاستیل خرسی و بیسکوئیت باغ وحشی می خوردم
بیست و سه ساله نان کشمشی می خورم و سیگار مورد علاقه ام را می کشم و اینها را می نویسم ؛ رکاب می زنم به سوی چهار سالگیم .. دست و پاهایم می پرند..همان پاها به من چسبیده اند .. همان زخم های دوچرخه به پاهایم
مثل چهار ساله می خندم
نگاهم همان است ، قلبم همان است
دندانهایم فرق می کنند .. غذایم فرق می کند
دوچرخه به یادم آورده بود ، لب دندان مرا پراند ، سالها اما باقی اش را پراند تا فراموش کنم ؛ نگاهم که خاموش نشد ، قلبم که می تپد
من کودکی کش آمده هستم
زمزمه های زیر لب بازی های تنهایی ، قاطی خاک و خل و آب
چهار سالهء شجاع با ترس هایی که تصویرش را در کش آمدگی اش دوباره دید
تنها
قهرمان ها قد کشیده بودند و هیولا ها آب رفته بودند.