E-mail || انشعاب

 

      

             

 

 

Friday, August 7, 2009

از پله ها عبور می کنم
از راهرو ها و دروازه ها و دشت ها
گاوچران آفتابسوخته و تنها
گاوچران بی اسب و بی گاو
ایستادم فقط به آن گاه که دیدمت..
یقه ام را می گیری و می تازی
من دوباره خوشحالم
پرتاب می کنی ام کنار آبشخور
روی خاک گرم
بر نخواهم خاست حالا
شاد می خندم
چرا که جادویت بوی دستان مادرم را می داد
بر نخواهم خاست
حالا دارم زندگی می کنم..